یلدا مبارک

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود

 یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.

«ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست».

یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.

عمرتان به درازا و زیبایی شب یلدا باد

بیگانگی

و اشک...

 

و خاطراتی مبهم از گذشته

 

و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام

 

فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود

 

خواب کودکانه ی من

 

و تو ماندی در خاطرم

 

بی آنکه تو را ..!!!

 

چه قدر سخت است که با آشنا ترینت بیگانه باشی...

 

بعد از این همه عبورِ کبود،

قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم...

 

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند ، عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند ، دعا کن برای آنان که نفرینت کردند ، درخت باش به رغم تبرها ، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست ...

قرار نبوده...

 
قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...
هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

 

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

 

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...
تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

 

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

 

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

 

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

 
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

 
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا

ایـن روزمـره گی مکـرر ...



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

روزمره گی، عین مردن است

حتی اگه شب رو دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو !

زیر بارون راه برو، نترس از خیس شدن !

هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !

توی حموم آواز بخون، آب بازی کن، چه اشکالی داره ؟!

بی مناسبت کادو بخر! بگو این توی ویترین برای تو بود

در لحظه دست دادن به یه دوست، دستش رو فشار بده !

لباس های رنگی بپوش !

آب نبات چوبی لیس بزن !

نوزاد فامیل رو بغل کن !

عکسات رو با لبخند بگیر !

بستنی قیفی لیس بزن !

زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !

به کوچیکتر ها سلام کن !

تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !

برو دریا، شنا کن !

هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !

به آسمون و ستاره ها نگاه کن !

چای بخور، برای دیگران هم چای دم کن !

جوراب های رنگی بپوش !

خواب ببین !

شعر بگو !

خاطرات قشنگ رو بنویس !

بالا بلندی، وسطی بازی کن !

قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !

خواب بد دیدی بپر، حتما یه لیوان آب بخور !

باغ وحش برو، شهربازی، چرخ و فلک سوار شو !

جمعه ها به کوه برو، هر جاش که خسته شدی، یه ذره دیگه ادامه بده !

نون خامه ای بخر و با لذت بخور !

قبل خواب کارای روزت رو مرور کن !

هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !

نفس های عمیق بکش !

به دردو دل دیگران با دقت گوش بده !

سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !

چون ... هر جا وایستی، مردی !

زنده باش، زندگی کن !

برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو !

قدر همشون رو بدون، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای، به خودش ببالد !

و تو با نشاطی که به زندگیت می دهی، می توانی زنگار روزمره گی را از جانت بزدایی ...


و در آخر : بدان که روزمره گی، عین مردن است !

sms تیکه دار


ما که رفتیم ولی به اونی که پیششی بگو “عاشقتم” تیکه کلامته …
.
.
همه چیزم بودی اما نفهمیدی …
حالا روزی ۱۰۰۰بار میگم فقط یه اشتباه بودی و بس !
.
.
گاهی فکر میکنم …
بعضی هاااا همان بعضی هاااا بمانند بهتر است !
.
.
بعضی آدما مثل لیوان میمونن …
زیادتر از ظرفیت که بهشون بها بدی سر ریز میکنن ، اول خودشونو به گند میکشن بعد دور و برشون رو !!!
.
.
نشسته ام به یاد کودکی هایم …
دور غلط ها یک خط بسته میکشم …
دور تو … دور خودم …
.
.
اون خره بود تو کلاه قرمزی …
دو روز که تحویلش گرفتن از فرداش اومد گفت من اسبم … بعضی از آدما هم همینن …
.
.
باید دامپزشک باشی تا بفهمی بعضیا چشونه …
.
.
در این دنیای امروزی به هرکسى “وابسته” مىشى باید به این هم عادت کنى که یک دفعه “وا” مى دهند و پرونده عشق “بسته” مى شود …

.
.
یه روزی میرسه که جای خالیم رو با هیچ چیز نمیتونی پر کنی …
من خاص نبودم فقط دوست داشتنم بی ریا بود و دوست داشتن بی ریا کیمیاست !!!
.
.
صداقت یک هدیه ی بسیار گران قیمت است ؛ آن را از انسان های ارزان انتظار نداشته باش …
.
.
فکر نمی کردم انقدر گرون قیمت باشم !!!
پول لازم بود ؛ منو فروخت …
.
.
این قدر مرا از رفتنت نترسان …
ماندن کنار من لیاقت می خواست نه بهانه …
می خواهی بروی برو … بلند می گویم به درک که رفتی …
.
.
تنها چیزی که تو زندگیم به صورت تخصصی بهش تسلط دارم ، انتخاب آدم های اشتباه برای دوست داشتنه !
.
.
من یک سیلی به تو بدهکارم وقتی آن همه تمبر “دوستت دارم” روی گونه هایت چسباندم …
وقت رفتن باید مهر “باطل شد” رویشان می زدم !
.
.
همه درست شبیه هم هستند فقط بعضی ها بهتر و باورکردنی تر دروغ میگویند !
.
.
ﯾﻪ ﺳﺮﯾﺎ ﺁﻏﻮﺷﺸﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ “ﺑﻐﻞ” ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻋﻤﻮﻣﯿﻪ …
.
.
دنیای ما پر از دست هایی است که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها …
.
.
از سردی نگاهت نمی لرزم ؛ من همیشه از زیرِ صفر شروع کرده ام !
.
.
خوب است بدانیم که گاهی آنچه می کشیم ، درد بی او بودن نیست ! تاوان با او بودن است …
.
.
حرفی نیست فقط می نویسم رفت حسی که تو رو دوست میداشت …
.
.
هی فلانی ، من زاده ی تنهاییم …
خدا تو را برای “او” نگه دارد …
.
.
دوست شدن با کسی که یه بار ترکت کرده مثلِ پوشیدن لباس چرکات بعد از دوش گرفتنه !
.
.
به بعضی ها باید محبت و معرفتتو قطره قطره با قطره چکون بدی چون جنبه همشو یکجا ندارن …
چون یه دفعه میزنن زیر همه چیز !!!
.
.
این روزها فقط دل هایی باید عاشق شوند که تحمل خیانت دیدن را هم داشته باشند …
.
.
گاهی اوقات ارزشِ در آغوش کشیدن بالشتت ، هزار برابر بالاتر از در آغوش کشیدن یه نامرده !
.
.
چشمانم را می بندم …
نقابت را بردار ، بگذار صورتت هوایی بخورد !
.
.
در کل دنیا به صداقت یک نفر اطمینان داشتم اما متوجه شدم استثنا وجود ندارد …
.
.
کاشکی یکی بود که فقط با یکی بود …

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع













شب وصل است و تبِ دلبری جانان است ساغر وصل لبالب به لب مستان است

در نظر بازيشان اهل نظر حيران است گوئيا مشعله از بامِ فلک ريزان است

چشم جادوی سحر زين شب و تب گريان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

«يارب اين بوی خوش از روضة جان می آيد؟ يا نسيمی است کزان سوی جهان می آيد؟»

«يارب اين نور صفات از چه مکان می آيد؟» «عجب اين قهقهه از حورِ جنان می آيد!»

يارب اين آبِ حيات از چه دلی جوشان است؟ [1]

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

«چه سَماع است که جان رقص کنان» می آيد؟ «چه صفير است که دل بال زنان می آيد؟»

چه پيامی است؟ چرا موج گمان می آيد؟ چه شکار است؟ چرا بانگ کمان می آيد؟

چه فضائی است؟ چرا تير قضا پران است؟ [2]

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

گوش تا گوش، همه کرّ و فرِ دشمنِ پست شاه بنشسته، بر او حلقة ياران الست

«پيرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»[3] / چار تکبير زده يکسره بر هر چه که هست[4]

خيمه در خيمه صدای سخن قرآن است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

وَه از آن آيتِ رازی که در آن محفل بود «مفتی عقل در اين مسئله لايعقل بود»

«عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود» «خم می بود که خون در دل و پا در گل بود»[5]

ساغر سرخ شهادت به کف مستان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

اين حسين است که عالم همه ديوانة اوست / او چو شمعی است که جانها همه پروانة اوست[6]

شرف ميکده از مستی پيمانة اوست هر کجا خانه عشق است همه خانة اوست

حاليا خيمه گهش بزمگه رندان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

قل هوالله بزايد زلبش، رمز احد لم يلد گويد و لم يولد و الله صمد

اين تمنا ز احد در دل او رفته زحد: می وصلی بچشان - تا در زندان ابد

بشکنم - از خم وحدت که چنين جوشان است[7]

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

محرمان حلقه زده در پی پيغامی چند: «چشم اِنعام مداريد ز اَنعامی چند»

«فرصتِ عيش نگه دار و بزن جامی چند» که نماندست ره عشق مگر گامی چند[8]

در بلائيم ولی عشق بلا گردان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

امشب است آنکه «ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند»

«با من راه نشين باده مستانه زدند» «قرعه فال به نام من ديوانه زدند»[9]

يوسفِ فاطمه را ننگِ جهان زندان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

هان که گوی فلک صدق به چوگان من است / ساحت کون و مکان عرصه ميدان من است

ديدة فتح ابد عاشق جولان من است هر چه در عالم امر است به فرمان من است[10]

پيش ما آتش نمرود گلِ بستان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

«هان و هان ناقة حقيم» مجوئيد حيَل «تا نبرد سرتان را سرِ شمشيرِ اجل»

«پيش جان و دل ما آب و گلی را چه محل؟» «کار حق کن فيکون است نه موقوف علل»[11]

بی فروغ رخ او ، جان و جهان بی جان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

ظهر فردا عملِ مذهب رندان بکنم «قطع اين مرحله با مرغ سليمان» بکنم

حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم «آنچه استاد ازل گفت بکن»، آن بکنم[12]

عاقبت خانه ظلم است که آن ويران است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

«نقدها را بود آيا که عياری گيرند تا همه صومعه داران پی کاری گيرند»[13]

و به تاريکی شب ره به کناری گيرند صادقان زآينة صدق، غباری گيرند[14]

صحنة مشهد ما صحن نگارستان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

گفت عباس که: من از سر جان برخيزم از «سر جان و جهان دست فشان برخيزم»

«از سر خواجگی کون و مکان برخيزم» من «ببويت ز لحد رقص کنان برخيزم»[15]

اين چه روح است و کرامت که در اين ياران است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

در شب قتل، نگفت از سر و سامان، زينب «داشت انديشه فردای يتيمان، زينب»[16]

گفتی از يادِ پريشانی طفلان، زينب داشت آن شب همه گيسوی پريشان، زينب»

اين چه خوابی است که در خوابگه شيران است؟

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

ظهر فردا، قد رعنای حسين است کمان باز جويد شه بی يار ز عباس نشان

ز علمدارِ خود آن خسرو شمشاد قدان «که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان»[17]

قرص خورشيد هم از خجلت او پنهان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند: صبر از اين بيش ندارم، چکنم تا کی و چند؟

جان به رقص آمده از آتش غيرت چو سپند بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه قند

دستی اندر خم زلفی که چنين پيچان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

«او سليمان زمان است که خاتم با اوست» / «سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست»

نفس «همت پاکان دو عالم با اوست» / زخم شمشير و سنان چيست؟ «که مرهم با اوست»[18]

پس چه رازی است که خنجر به گلو بُران است؟

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

شام فردا که رسد، زينبِ گريان و دوان در هياهوی رذيلانة آن اهرمنان

پرسد از پيکر صدچاک شه تشنه زبان /«که شهيدان که اند اينهمه خونين کفنان؟»[19]

جگر رود فرات از تف او سوزان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

او که دربانی ميخانه فراوان کرده است[20] نوش پيمانة خون بر سر پيمان کرده است

اشک را پيرهنِ يوسفِ دوران کرده است چنگ بر گونه زده موی پريشان کرده است

در دل حادثه مجموعِ پريشانان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

******

يارب اين شام سيه را به جلالی درياب بال و پر سوخته را با پر و بالی درياب

«تشنة باديه را هم به زلالی درياب»[21] جشن دامادی جان را به جمالی درياب

که عروسِ شرف از شوق حنابندان است

امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع