سیزده بدر مبارک
امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی
قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان
سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان
ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد
سیزده بدر مبارک . . .

تازنده ایم زندگی کنیم
امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی
قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان
سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان
ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد
سیزده بدر مبارک . . .

می گویند:شاه عباس از وزیرخود پرسید :امسال اوضاع اقتصادی کشور چطور است؟
وزیر گفت :الحمدالله به گونه ای بوده که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند
شاه عباس گت:ای ندان !اگر اوضاع اقتصادی مردم خوب بود می بایست کفاشان به
مکه می رفتند نه پینه دوزان ...چون مردم نمی توانندکفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند
![]()
![]()
تقریباً همه افراد کرامپ عضلانی را تجربه می کنند. کرامپ عضلانی به انقباض
و گرفتگی عضلات هنگام فعالیتهای عادی مانند خم شدن برای بلند کردن شیء
سنگین یا کشش بدن برای برداشتن شیء از روی یک قفسه اطلاق می شود.
این انقباض و گرفتگی عضلانی دردناک است و می تواند نفس شما را بند
بیاورد و حرکت دادن آن عضله را دشوار کند.
اغلب اوقات گرفتگی عضلات در پاها، کمر و دست ها رخ می دهد.
گرفتگی عضلانی به دلایل گوناگون نظیر استفاده مفرط از عضلات، کشیدگی
عضلانی، فعالیت یا عدم فعالیت طولانی مدت، کم آبی بدن یا آسیب و...
ایجاد می شود.
گرفتگی عضلانی می تواند به چند روش ساده خانگی درمان شود، به همین
منظور چند نوع از این درمان های سریع گرفتگی عضلات در ادامه ارائه میشود.
» ماساژ ملایم:
یک ماساژ ملایم می تواند به کاهش گرفتگی عضلات شما کمک کند.
آن قسمت از بدن تان را که احساس می کنید دچار گرفتگی عضلانی شده است
با بیوفریز (BIOFREEZE) مالش دهید.
این مالش جریان خون ناحیه مبتلا را بهتر می کند و عضلات گرفته را تسکین
می دهد.
بیوفریز یک مسکن موضعی است که برای تسکین درد عضلات، آرتروز،
کمر، کتف، کشیدگی گرن، اسپاسم عضلانی، زانو، لگن و پشت ران، قوزک پا
و مفاصل آرنج مؤثر است.
» دوش داغ:
یک وان گرم یا دوش داغ نیز می تواند به کاهش گرفتگی عضلانی کمک کند.
اجازه دهید آب داغ قابل تحمل روی عضلات گرفته تان جاری شود.
گرما، موجب رفع گرفتگی عضلات و شل شدن آن خواهد شد.
» کشش:
در صورت گرفتگی ماهیچه ساق پاهایتان، این روش را امتحان کنید، در حالی
که انگشتان پایتان رو به بالا قرار دارد، پاهایتان را به سمت سرتان بکشانید،
3 دقیقه در همین حالت بمانید.
این اقدام به شل شدن عضلات کمر و ران تان نیز کمک خواهد کرد.
در صورت گرفتگی عضلات جلوی ران تان، پاهایتان را به سمت سرتان
بکشانید و 3 دقیقه در همین حالت بمانید.
یک برنامه منظم کشش عضلات می تواند به حفظ انعطاف پذیری و آرامش
عضلات شما کمک و از گرفتگی های بعدی پیشگیری کند.
» کمپرس سرد یا گرم:
مالش یک کیسه یخ روی ناحیه مبتلا به مدت تقریباً 10 دقیقه یا تا زمان قرمز
شدن موضع، به شل شدن و رفع گرفتگی عضلات کمک می کند.
علت قرمزی موضع این است که سلول های قرمز خون عضلات را گرم میکنند.
کمپرس گرم نیز روش خوبی است که شما می توانید با استفاده از یک حوله
گرم یا پتوی برقی جریان خون موضع را تحریک کنید و عضله را تسکین دهید.
» آبرسانی:
ممکن است گرفتگی عضلات به علت کم آبی بدن نیز رخ دهد.
هر روز آب فراوان بنوشید و همواره مایعات از دست رفته بدن تان را به طور
روزانه جبران کنید.
» رژیم غذایی سالم:
ممکن است گرفتگی عضلانی مکرر شما نشانه کمبود یک ماده غذایی در
بدن تان باشد.
کمبود مواد معدنی نظیر پتاسیم و کلسیم میتواند موجب گرفتگی عضلات شود.
مواد غذایی سرشار از کلسیم مانند ماست و شیر و همچنین مواد غذایی غنی
از پتاسیم نظیر موز و سیب زمینی را به رژیم غذایی تان اضافه کنید.
می توانید از یک پزشک برای تهیه یک برنامۀ غذایی متعادل کمک بگیرید.
» چای بابونه:
چای بابونه حاوی یک نوع اسید آمینه به نام گلیسین است که به آرامش
عضلات کمک می کند.
برای کاهش گرفتگی عضلات باید حداقل 5 فنجان در روز از این چای بنوشید.
» عسل:
شما می توانید با میل کردن روزانه 2 قاشق چای خوری عسل با غذا، از
عود گرفتگی های عضلات ساق پا و پای تان پیشگیری کنید.
» خردل یا آب نمک:
برای رفع گرفتگی عضلات یک قاشق خردل یا کمی آب نمک میل کنید.
» سرکه سیب:
این نوع سرکه یک منبع غنی از پتاسیم است.
مخلوطی از یک قاشق چای خوری عسل، 2 قاشق چای خوری سرکه سیب
و آب گرم بنوشید.
پشت سرم حرف بود…
حدیث شد…
می ترسم آیه شود !
سوره اش کنند به جعل !
بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل
.
.
.
آدمیزاد بی غذا دو ماه دوام می آورد
بی آب ، دو هفته
بی هوا ، چند دقیقه
بی”وجـــدان”، خـیلی . . .
متاسفانه خیلی !
.
.
.
می گویند عشق آنست که به او نرسی
و من می دانم چرا …!
زیرا در روزگار من،
کسی نیست که زنانه عاشق شود
و مردانه بایستد…
.
.
.
نیازی نیست اطرافمون پر از آدم باشه …
همون چند نفری که اطرافمون هستند ،
آدم باشند کافیه !
.
.
.
مردم عوض شدن،
زمونه عوض شده،
میدونی؟ این روزها،
وقتی با یه نفر دست میدی،
بعدش باید انگشتات رو هم بشماری و
ببینی که هر ۵ تا رو پس گرفتی یا نه!
.
.
مـــــــا،
نســـــلی هستیم کــــه،
بهـــــــترین حــــــــرفهــــــای
زندگــــــیمان را نگفتیـــــم…
تایــــــپ کردیـــــــــم
.
.
.
همه اتفاق های خوب افتادند و دست و
پایشان شکست !
این روزها اتفاق های خوب از ترس اتفاق
های بد ، از افتادن میترسند …
.
.
.
کاش به جای اینکه دستی بالای دست بود
، دستی توی دست بود …
.
.
.
ای کاش آدما می فهمیدن که خوشبخت
شدنشون
در گرو بدبخت شدن آدمای دیگه نیست !
.
.
.
هیچ گاه به خاطر هیچکس از ارزش هایت
دست نکش !
چون اگر روزی آن فرد از تو دست بکشد ،
تو می مانی و یک ” من ” بی ارزش !
.
.
.
وقتی سکوتت از رضایت نیست ، لطفا بگو
!
.
.
.
حق نداری احساس دیگران رو به بازی
بگیری ،
فقط به خاطر این که هنوز تکلیفت با
احساس خودت معلوم نیست !
.
.
.
چه در کار ، چه در عشق ، هرگز نگویید
” هنوز وقت است ” یا ” شاید دفعه ی
بعد ” !
زیرا مفهومی وجود دارد به نام ” دیر
شدن ” !
.
.
.
خاص بودن توی مغز اتفاق میفته ، نه
توی عکس !
.
.
.
تلخ ترین قسمت زندگی اون جاییه آدم به
خودش میگه :
چی فکر می کردیم و چی شد !!
.
.
.
سیاهی لبهایم از سیگار نیست…!
سیاه پوش هزار حرفه نگفته است…
.
.
.
در روزگاری که “سلام” و “خداحافظ”
فرقی با هم ندارند
نه ماندن کسی حادثه ست نه رفتنِ کسی
فاجعه !
.
.
.
سکوت من هیچ گاه نشانه ی رضایتم نبود
!
من اگر راضی باشم ، با شادی می خندم !
.
.
.
تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ”
نیستم !
من را به من نبودن محکوم نکن !
من همانم که درگیر عشقش بودی !
یادت نمی آید ؟!
من همانم !
حتی اگر این روز ها هر دویمان بوی بی
تفاوتی بدهیم !
.
.
.
مردم اینجا چقدر مهربانند ، دیدند کفش
ندارم ، برایم پاپوش درست کردند
.
.
.
سکوت همیشه به معنی “رضایت” نیست
گاهی یعنی:
خسته ام از اینکه مدام به کسانی که
هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند،
توضیح دهم
.
.
.
دستم بوی گل میداد،
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند
اما هیچکس فکر نکردکه،
من شاید گل کاشته باشم
.
.
.
احساسم را به دار آویختم
منطقم را به گلوله بستم
لعنت به هر دو که عمری بازیم دادند
دیگر بس است، میخواهم کمی به چشمانم
اعتماد کنم!
.
.
.
پرنده ای نفرین شده ایم
که سهممان از پریدن
تنها در بازی کلاغ پر است…
.
.
.
رابطه ای که توش التماس باشه …
ساعت ۹ بزارین دم در خونه تا شهرداری
ببره …
.
.
.
مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه
مراقبت میکند
و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می
ترساند . . .
.
.
.
اینجا فقط تو را از نوشته هایت ” می
بینند “…
درست دیده ای ، فقط “خوانده” میشوی بی
آنکه بشناسند تو را …
.
.
.
پیامی دیگر آوردم…
به مردان اینجا نگاه مکن…
اسمشان مرد است ؛ من اگر خوردم زمین
به نامردی همین مردان بود…
زمین مرد بود که مرا بلند کرد …
خودت را زمین بزن ؛ اما دست مردان
اینجا را نگیر …
.
.
.
کاش کسی یاد معلم ها می داد :
اول مهر شغل پدرها را نپرسند ؛
وقتی هنوز احترام به همهی شغل ها را
و افتخار به همهی پدرها را یاد دانش
آموزانشان ندادهاند !
حالا قصه ی چشمان یتیمی که نم میخورد
، بماند …
.
.
.
ما همه با زندگی معامله می کنیم …!
با خودمان هم معامله میکنیم و با
کسانی که دوستشان داریم هم …!
اگر نبخشی ، نمی بخشم
خیانت کنی ، خیانت میکنم
بدی کنی ، بدی میکنم
دروغ بگویی ، دروغ می گویم
و همیشه کوچک می مانیم ؛
بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی
تر …!
این را بدانیم که با خوب ، خوب بودن
هنر نیست
.
.
.
این عکس یه دنیا مفهوم داره... فوق
العاده است !!!
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.
پس آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم
شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت
شده و آماده شکار است.
اما نمیدانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که
آن را روی شاخهای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و
مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام
نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس
بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت
خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در
حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزهگر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین
را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را
کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
کشاورز که ترسیده بود گفت:
سرورم، کار سادهای بود، من فقط شاخهای را که شاهین روی آن نشسته
بود بریدم.
شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخههای زیر پایمان را ببریم ...
چقدر به شاخههای زیر پایتان وابسته هستید؟
آیا تواناییها و استعدادهایتان را میشناسید؟
آیا هیچگاه جرات ریسک را به خود داده اید؟
روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس
از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع "
اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من
"اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم
تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند.
بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش
را به کرسی نشاند.
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت
شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود
مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با
اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در
هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از
"اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که
این نتیجه اهمیت "تربیت" است.
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف
شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل
امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و
ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود
تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به
کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق
قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر
همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش
می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را
رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به
غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...
این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت
گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم
تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی
هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد.
جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای
برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت،
بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ...
میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است
"وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می
خورد
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد
اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت
کافی است
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد.."
بعنوان یک روح، شما جاودانه هستید. زندگی
گذشته، حال و آیندهای دارید. برای اینکه در لذت، عشق و هوشیاری
رشد کنید، در یکسری بدنهای فیزیکی متجلی میشوید تا موجودیتهای
مختلف را تجربه کنید. هر دو جنسیت و همه نژادها، مذاهب و قومیتها
را در طول زمانهای مختلف زندگی تجربه خواهید کرد.
تعریف کارما (karma) : کارما به این معنا است که در این زندگی یا
زندگیهای دیگرتان، «وقتی میکارید، حتماً درو خواهید کرد»
تاجاییکه عواقب کامل اعمال خود را درک کنید. کارما اصل علت و معلول،
کنش و واکنش، عدالت کیهانی و مسئولیت فردی است. کارما برای سوق
دادن شما بعنوان روح در سفر فردیتان در کیهان آغاز میشود. کارما
زمانی به پایان میرسد که در توانایی خود برای عشق ورزیدن، کامل
شده باشید.
در زیر به اصول کارما که بر زندگی روی زمین حکمرانی میکند اشاره
میکنیم:
۱: کارما با تجربه آموزش میدهد نه با تنبیه
بااینکه ممکن است مثل تنبیه به نظر برسد اما هدف کارما یاد دادن
است نه تنبیه کردن. خیلیوقتها بهترین راهی که از طریق آن یاد میگیریم
این است که همان نوع رنجی که به دیگران وارد کردهایم را تحمل کنیم.
۲: همه ما اینجاییم تا درسهایی که کارما یادمان میدهد را یاد
بگیریم.
همه ما اینجاییم تا درسهایی را بعنوان موجوداتی معنوی در شکلی
انسانی یاد بگیریم. این درسها برای کمک به رشد ما به سطوح بالاتری
از عشق، لذت و هوشیاری طراحی شدهاند. این درسها به ما یاد میدهند
که «همیشه عشق را انتخاب کنیم»، «همه را ببخشیم» و «شاد زندگی کنیم».
وقتی نمیتوانیم عشق را انتخاب کنیم، بخشش از خودمان نشان دهیم،
تحمل و بردباری را یاد بدهیم یا دلسوزی کنیم. کارما برای برگرداندن
ما به راه این درسها مداخله میکند.
۳: ما کارما را «فراموش میکنیم» تا ببینیم یاد گرفتهایم
یا نه.
قبل از اینکه وارد این جهان شویم، قبول کردهایم که خودمان را در
راه همه چیزهایی که باید یاد بگیریم قرار دهیم. وقتی به اینجا
رسیدیم، قبول کردیم که آن را «فراموش کنیم». هدف «فراموش کردن» این
است که دلمشغول جامعیت گذشته نشویم و در عین حال مطمئن شویم که درسهایمان
را یاد گرفتهایم.
۴: کارما غیرشخصی، منطقی و قابلپیشبینی است.
کارما به شما این فرصت را میدهد که به استقبال سطحهای بالاتری از
عشق و محبت بروید. کارما غیرشخصی عمل میکند: برای همه، همیشه و
بدون استثنا صدق میکند. بسیار منطقی است: چیزی که برداشت میکنید
دقیقاً به همان اندازهای است که کاشتهاید. کارما به همان اندازه
قوانین جاذبه قابلپیشبینی است: چیزی که برای شما اتفاق افتاده
است، نتیجه خالص چیزی است که در حق دیگران کردهاید.
۵: کارما کاملاً عادلانه است و عدالت عمومی ایجاد میکند.
هر موقعیتی که ظاهراً ناعادلانه به نظر میرسد دقیقاً در موقعیت
تناسخ قرار دارد. بعنوان مثال، امروز هیچ فرد معصومی در زندان وجود
ندارد، همه آنها به دلیلی آنجا هستند. اگر در زندگیشان معصوم به
نظر میرسند، به این دلیل است که در زندگی گذشتهشان گناهکار بودهاند.
آنها نمیتوانند درک کنند که علت این زندگیشان، تاثیر زندگی قبلیشان
بوده است که گناهکار بودهاند.
۶: کارما باعث میشود اعمالمان را با عواقب آن مرتبط
بدانیم.
علت این زندگی(های) همیشه تاثیر زندگی گذشته است. هدف کارما این
است که اطمینان یابد اعمالمان (علت) را با عواقب آن (معلول-اثر)
مرتبط بدانیم. این خداوند متعال است که به هر روح کمک میکند خود
را با تجربه کسب کردن به بالاترین درجه توان معنوی خود برساند. این
تجربیات ماست که به ما قانون عشق را میآموزد.
۷: کارما به ما مسئولیتپذیری میآموزد.
هدف کارما این است که همه تجربیاتی که برای وارد شدن به سطحهای
بالاتری از عشق، لذت، هوشیاری و مسئولیتپذیری نیاز داریم، به ما
بدهد. کارما به ما یاد میدهد که برای همه شرایط زندگیمان، چه
گذشته، چه حال و چه آینده، مسئول هستیم.
۸: کارما عشق و محبت به همه را به ما میآموزد.
خودتان را مرکز دنیا ببینید. همه چیز را بخشی از خودتان ببینید.
وقتی تصور کنید کاری که در حق دیگری انجام میشود در حق خودتان
انجام شده است، حقیقت بزرگ را خواهید فهمید. تحمل و شکیبایی در عشق
و محبت را باز میکند.
۹: کارما ما را به سمت یکپارچگی با جهان سوق میدهد.
کارما مجبورمان میکند فراتر از خودمان را ببینیم تا خودمان را
همانطور که هستیم ببینیم (شناخت خود). وقتی خود را کامل فهمیدیم،
میتوانیم الوهیت خود (شناخت خدا) و یکپارچگیمان با کل هستی را
ببینیم.
۱۰: کارما ما را به سمت خدمت کردن و بعد عشق ورزیدن
سوق میدهد.
کارما ما را به سمت خدمت کردن سوق میدهد. خدمت کردن--همکاری با
خدا--بهترین نمایانگر عشق است. عشق یعنی خدمت: خدمت کردن انتخاب
خودتان است. وقتی مسئولیت کامل زندگیتان را پذیرفتید، خود را روحی
در خدمت به زندگی خواهید دید. وقتی اینکار را بکنید، یک همکار
واقعی خدا خواهید شد.
۱۱: درک کارما رمز هماهنگی است.
اعتقاد به کارما زندگی را پاک، قوی، آرام و شاد میکند. فقط اعمال
خودمان میتوانند مانع ما شوند؛ فقط کارهای خودمان میتوانند
مقیدمان کنند. وقتی بگذاریم این واقعیت را تشخیص دهیم، آزاد خواهیم
بود. طبیعت نمیتواند روحی را که با خرد قدرت یافته است را به
بردگی بکشد.
۱۲: برای هر سوالی، پاسخ همیشه عشق است.
عشق محل تولد ما، پناه آخرمان و دلیل زندگیمان است. اگر تشخیص
دهیم که محبت و عشق مقصد نهایی سفر ماست، قلب جهان به ما پاسخ میدهد.
کارما به ما نشان میدهد که عشق پاسخ همه سوالهاست.
آنـــقـــــدر مـــــرا ســـــرد کـــــردنــــــــد . . .
از خـــــودم . . .
از عــــشــــق . . .
از هــــــمـــــه . . .
کـــــه حــــالــــا بـــــه جــــای دل بــــســتــــن . . .
یــــــخ بـــســـتــــــه ام . . .
آهـــــای . . . !
روی احــــســــاســـــم پـــــا نـــــگـــــذاریـــــــــد . . .
لـــــیــــز مــــیخـــــوریــــــد . . . !

< لئوناردو داوینچی > نقاش برجسته ی ایتالیایی،به هنگام کشیدن تابلوی <شام آخر > دچار مشکل بزرگی شد!او می بایست نیکی را به شکل <عیسی> و بدی را به شکل < یهودا > یکی از یاران بی وفای عیسی ، که هنگام شام تصمیم گرفت به عیسی خیانت کند تصور می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را در این دو مورد پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی <کر> تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان آن گروه یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش طرح هایی بر داشت.
سه سال گذشت...تابلو شام آخر ،تقریبا تمام شده بود،اما داوینچی نوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال،مسئول کلیسا کم کم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری کلیسا را زودتر به اتمام برساند.نقاش پس از روزها جستجو ،جوان شکسته،ژنده پوش و مستی رادر جوی آبی یافتاز دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند .چون دیگر فرصتی برای اتود زدن از چهره او نداشت آن جوان گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است ،به کلیسا آوردند.دستیاران او را سر پا نگه داشتند و در همان حالت،داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر چهره آن جوان نقش بسته بود،طرحی کشید.
در انتهای کار ، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود ،چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام !!!!
داوینچی از شنیدن این جمله ،شگفت زده پرسید <کجا؟>
سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم زمانی که در یک گروه کر آواز می خواندم هنر مندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم...
سایرین می توانند مرا موقتا متوقف سازند،اما من تنها کسی هستم که میتوانم خودم را برای همیشه متوقف سازم
زیگ زیگلار
«ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست».
یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.
عمرتان به درازا و زیبایی شب یلدا باد
و اشک...
و خاطراتی مبهم از گذشته
و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام
فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود
خواب کودکانه ی من
و تو ماندی در خاطرم
بی آنکه تو را ..!!!
چه قدر سخت است که با آشنا ترینت بیگانه باشی...
بعد از این همه عبورِ کبود،
قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم...
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند ، عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند ، دعا کن برای آنان که نفرینت کردند ، درخت باش به رغم تبرها ، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست ...


شب وصل است و تبِ دلبری جانان است ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازيشان اهل نظر حيران است گوئيا مشعله از بامِ فلک ريزان است
چشم جادوی سحر زين شب و تب گريان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
«يارب اين بوی خوش از روضة جان می آيد؟ يا نسيمی است کزان سوی جهان می آيد؟»
«يارب اين نور صفات از چه مکان می آيد؟» «عجب اين قهقهه از حورِ جنان می آيد!»
يارب اين آبِ حيات از چه دلی جوشان است؟ [1]
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
«چه سَماع است که جان رقص کنان» می آيد؟ «چه صفير است که دل بال زنان می آيد؟»
چه پيامی است؟ چرا موج گمان می آيد؟ چه شکار است؟ چرا بانگ کمان می آيد؟
چه فضائی است؟ چرا تير قضا پران است؟ [2]
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
گوش تا گوش، همه کرّ و فرِ دشمنِ پست شاه بنشسته، بر او حلقة ياران الست
«پيرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»[3] / چار تکبير زده يکسره بر هر چه که هست[4]
خيمه در خيمه صدای سخن قرآن است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
وَه از آن آيتِ رازی که در آن محفل بود «مفتی عقل در اين مسئله لايعقل بود»
«عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود» «خم می بود که خون در دل و پا در گل بود»[5]
ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
اين حسين است که عالم همه ديوانة اوست / او چو شمعی است که جانها همه پروانة اوست[6]
شرف ميکده از مستی پيمانة اوست هر کجا خانه عشق است همه خانة اوست
حاليا خيمه گهش بزمگه رندان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
قل هوالله بزايد زلبش، رمز احد لم يلد گويد و لم يولد و الله صمد
اين تمنا ز احد در دل او رفته زحد: می وصلی بچشان - تا در زندان ابد
بشکنم - از خم وحدت که چنين جوشان است[7]
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
محرمان حلقه زده در پی پيغامی چند: «چشم اِنعام مداريد ز اَنعامی چند»
«فرصتِ عيش نگه دار و بزن جامی چند» که نماندست ره عشق مگر گامی چند[8]
در بلائيم ولی عشق بلا گردان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
امشب است آنکه «ملايک در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند»
«با من راه نشين باده مستانه زدند» «قرعه فال به نام من ديوانه زدند»[9]
يوسفِ فاطمه را ننگِ جهان زندان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
هان که گوی فلک صدق به چوگان من است / ساحت کون و مکان عرصه ميدان من است
ديدة فتح ابد عاشق جولان من است هر چه در عالم امر است به فرمان من است[10]
پيش ما آتش نمرود گلِ بستان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
«هان و هان ناقة حقيم» مجوئيد حيَل «تا نبرد سرتان را سرِ شمشيرِ اجل»
«پيش جان و دل ما آب و گلی را چه محل؟» «کار حق کن فيکون است نه موقوف علل»[11]
بی فروغ رخ او ، جان و جهان بی جان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
ظهر فردا عملِ مذهب رندان بکنم «قطع اين مرحله با مرغ سليمان» بکنم
حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم «آنچه استاد ازل گفت بکن»، آن بکنم[12]
عاقبت خانه ظلم است که آن ويران است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
«نقدها را بود آيا که عياری گيرند تا همه صومعه داران پی کاری گيرند»[13]
و به تاريکی شب ره به کناری گيرند صادقان زآينة صدق، غباری گيرند[14]
صحنة مشهد ما صحن نگارستان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
گفت عباس که: من از سر جان برخيزم از «سر جان و جهان دست فشان برخيزم»
«از سر خواجگی کون و مکان برخيزم» من «ببويت ز لحد رقص کنان برخيزم»[15]
اين چه روح است و کرامت که در اين ياران است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
در شب قتل، نگفت از سر و سامان، زينب «داشت انديشه فردای يتيمان، زينب»[16]
گفتی از يادِ پريشانی طفلان، زينب داشت آن شب همه گيسوی پريشان، زينب»
اين چه خوابی است که در خوابگه شيران است؟
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
ظهر فردا، قد رعنای حسين است کمان باز جويد شه بی يار ز عباس نشان
ز علمدارِ خود آن خسرو شمشاد قدان «که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان»[17]
قرص خورشيد هم از خجلت او پنهان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند: صبر از اين بيش ندارم، چکنم تا کی و چند؟
جان به رقص آمده از آتش غيرت چو سپند بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه قند
دستی اندر خم زلفی که چنين پيچان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
«او سليمان زمان است که خاتم با اوست» / «سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست»
نفس «همت پاکان دو عالم با اوست» / زخم شمشير و سنان چيست؟ «که مرهم با اوست»[18]
پس چه رازی است که خنجر به گلو بُران است؟
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
شام فردا که رسد، زينبِ گريان و دوان در هياهوی رذيلانة آن اهرمنان
پرسد از پيکر صدچاک شه تشنه زبان /«که شهيدان که اند اينهمه خونين کفنان؟»[19]
جگر رود فرات از تف او سوزان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
او که دربانی ميخانه فراوان کرده است[20] نوش پيمانة خون بر سر پيمان کرده است
اشک را پيرهنِ يوسفِ دوران کرده است چنگ بر گونه زده موی پريشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پريشانان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
******
يارب اين شام سيه را به جلالی درياب بال و پر سوخته را با پر و بالی درياب
«تشنة باديه را هم به زلالی درياب»[21] جشن دامادی جان را به جمالی درياب
که عروسِ شرف از شوق حنابندان است
امشبی را شه دين در حرمش مهمان است ظهر فردا بدنش زير سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

















|
|
|---|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|---|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|---|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|---|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|---|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
زندگي در اعماق امن است؛ اما زيبا نيست!ماهي هايي كه در اعماق زندگي ميكنند، صيد نميشوند؛ اما طلوع
آفتاب را هم هرگز نمي بينند.!